❀* رابطه شیطان با نماز❀*
***************************
روزی روزگاری بود
مردی بود که همیشه برای خواندن نماز به مسجد می رفت
شبی آماده شد و لباس آراسته پوشید و راهی مسجد شد
از قضا آن شب باران تندی شروع به باریدن کرده بود و چون زمین خیس بود
مرد در بین راه به زمین خورد و تمام لباس هایش کثیف وگلی شد
پس به خانه برگشت و لباس هایش را عوض کرد و دوباره به راه افتاد
اما چند قدم بیشتر بر نداشته بود که پایش سر خورد و دوباره زمین خورد
و باز راهی منزلش شد و لباس هایش را عوض کرد و به راه افتاد
این بار مردی را دید که فانوسی به دست گرفته بود و خواستارآن بود که مرد را
.تا مسجد همراهی کند
آن دو با هم به راه افتادند و چون به درمسجد رسیدند مرد به آن شخص فانوس به
دست تعارف کرد که اول او وارد مسجد شود اما آن شخص امتناع می کرد و
وارد نمی شد
مرد ازاو پرسید که دلیل این همه اجتناب او از مسجد چیست؟
آن شخص درپاسخ گفت : دلیل آن است که من شیطانم مرد کمی ترسید و گفت : اگر
تو شیطانی ، پس چرا مرا تا در مسجد همراهی کردی؟
شیطان گفت: بار اولی که به مسجد می آمدی من باعث شدم که زمین بخوری
وچون تو دوباره تصمیم گرفتی که به مسجد بروی ، خداوند تمام گناهانت را آمرزید
و من هم دوباره کاری کردم که به زمین بخوری اما چون قصد کردی که باز به
مسجد بروی ،خداوند گناهان پدر و مادرت را نیز آمرزید و من ترسیدم که اگر باز
باعث شوم که تو به زمین بخوری و تو دوباره به مسجد بروی ، خداوند گناهان
فامیل و خاندانت را نیز بیامرزد.
این بود که گفتم تو را تا در مسجد همراهی کنم تا به سلامت به مسجد برسی.
ضمن عرض تبریک و تهنیت به مناسبت میلاد اسوه شکیبایی،
تندیس تقوا و پارسایی، مشعل حق و حقیقت،
جلوه جمال الهی وجلال کبریایی، الهام بخش اخلاص و معرفت
حضرت جوادالائمه امام محمدِتقی، علیه السلام ،
برعاشقان شجره طیبه ولایت وامامت و رهپویان راه حقیقت مبارک باد
💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎
وساطت براى رفع مشكل
💎💎💎💎💎💎💎💎💎
مرحوم شيخ طوسى ، كلينى و ديگر بزرگان آورده اند: دراوايل خلافت معتصم
عبّاسى ، شخصى از اهالى سجستان به همراه امام محمّد جوادعليه السلام و نيز
عدّه اى ديگر، راهى مكّه معظّمه گرديد.
شخص سجستانى گويد: در بين راه ، جهت استراحت درمحلّى نشسته بوديم و
سفره غذا پهن بود، ما با عدّه اى از افراد مختلف مشغول خوردن غذا گشتيم .
من به حضرت خطاب كردم و اظهار داشتم : يا ابن رسول اللّه ! فدايت گردم ،
در شهر ما شخصى از دوستان و محبّان شما ، از طرف حكومت ، مسئول
امورمردم مى باشد.
ماليات زيادى را بر من مقرّر كرده است كه بپردازم ، در حالى كه من توان
پرداخت آن را ندارم ، چنانچه ممكن باشد نامه اى برايش بنويسيد تا ملاحظه
حال مرا نمايد و تخفيفى دهد؟
امام عليه السلام فرمود: او را نمى شناسم .
عرض كردم : اى سرورم ! او از دوستان و علاقه مندان به شما اهل بيت
عصمت و طهارت مى باشد؛ و من مطمئنّ هستم كه نامه شما سودمند
خواهد بود.
و چون سخن و تقاضاى من به اتمام رسيد، حضرت قلم و كاغذى را در
دست مبارك خود گرفت و اين عبارات را نگاشت :
به نام خداوند بخشاينده مهربان ، حامل نامه از جنابعالى و نيزازعقيده ات
تعريف و تمجيد كرد، توجّه داشته باش كه خوشبختى تو در گرو رفتارو
كردارت مى باشد؛ بنابراين، سعى كن نسبت به دوستان وهم نوعان خود
دلسوز باشى ، همانا خداوند متعال فرداى قيامت تو را در مقابل اعمال و
كردارت مؤاخذه و مورد بازجوئى قرار مى دهد.
بعد از آن نامه را امضاء نمود و تحويل من داد.
پس از آن كه وارد سجستان شدم و نامه حضرت را به والى - كه به نام
حسين بن عبداللّه نيشابورى معروف بود - دادم ، اونامه را گرفت وبوسيد
و بر چشم خود نهاد و سپس آن را گشود و خواند و به من خطاب كرد و
گفت : خواسته ات چيست ؟
گفتم : ماءمورين شما ماليات سنگينى بر من بسته اند و توان پرداخت آن
را ندارم .
سپس دستور داد : ماليات را از من بردارند و چون سخت در مضيقه
بودم نيز مبلغى را لطف كرد.
❁ السلام علیک یا ابا عبدالله (ع)❁
❁❁❁❁❁❁❁❁❁❁❁❁❁❁❁
روزی پیغمبر خدا حضرت محمد(ص) از یه قبرستانی داشت عبور،،، میکرد
یه وقت دید از داخل یکی ازقبرها صدای نعره ای میامد آمد بالای سرقبرپاش
رومحکم زد رو زمین و فرمودند:ای بنده ی خدا پاشو وایسا.
قبر شکافته شد یه جوانی ازتو قبراومد بیرون از تمام بدن این جوان آتش میزد
بیرون، رسول خدا فرمودند: ای جوان تو ازامت کدام پیامبری که اینقدرعذاب
میکشی؟
عرض کرد یا رسول الله از امت شما
پیامبر خیلی دلش به حال جوان سوخت
پیامبر فرمود: تارک الصلات بودی؟
جوان گفت: نه یا رسول الله من پنج وعده نمازم رو به شما اقتدا میکردم
پیامبر: روزه نگرفتی؟
جوان: یا رسول الله نه فقط رمضان بلکه رجب وشعبان ورمضان روهم روزه
میگرفتم.
پیامبرفرمودند: ای جوان حج نرفتی؟
گفت: مستطیع نشدم
پیامبرفرمود: جهاد نکردی؟
جوان گفت: چرا جانباز یکی ازجنگ ها هستم
پیامبراکرم سرشو بالا گرفت وفرمود: خدایا من نمیتونم عذاب کشیدن امتم را ببینم
به من بگو این جوان چرا اینقدرعذاب میکشه،،،؟
خطاب رسید یا رسول الله حقت سلام میرساند ومیفرماید این جوان آق مادرشده تا
مادرش رضایت نده عذاب همینه.
پیامبر به سلمان، ابوذرو مقداد میفرماید برید مادر این جوان رو پیدا کنید.
رفتند مادرشو پیدا کردند.یه پیرزن ضعیف و رنجور ومریض احوال بودند.
رسول خدا باز امر کرد قبر شکافته شد جوان از قبر آمد بیرون.
پیامبر فرمودند: مادر ببین پسرت چطورداره عذاب میکشه .بیا ازسرتقصیر
پسرت بگذر و حلالش کن.
مادر جوان: سرشوبالا گرفت و گفت: ای خدا اگر حق مادری بر گردن این پسر
دارم لحظه به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن!!!
تمام بدن این جوان آتش گرفت
رسول خدا فرمودند: آخه زن این بچه مگه در حق تو چه بدی کرده که تو لحظه
به لحظه داری نفرینش میکنی؟
عرض کرد یا رسول الله من با زنش یه روز تو خونه مشاجره کردم، دعوامون
شد، ازراه رسید ازمن نپرسید همینجوری منوهل داد تو تنورآتش سینه ام سوخت،
موهام سوخت، قسمتی ازبدنم سوخت، زن ها منوازتوآتش کشیدن بیرون لباسهام
روعوض کردند.
همون سینه سوختمو دردست گرفتم در حق پسرم نفرین کردم سه روز بعد مرد.
رسول خدا فرمودند:ای زن میدونی که من پیغمبررحمتم به خاطر من بیا ازتقصیر
جوانت بگذر.
سرشو بالا گرفت وگفت: ای خدا به حق این پیغمیر رحمتت قسم میدهم که لحظه
به لحظه عذابو به پسرم زیاد کن که کم نکن!!!
رسول خدا به سلمان فرمودند: سلمان برو به فاطمه ام بگو تنها نه علی هم بیاره،
حسن و حسین روهم بیاره.
سلمان رفت درخانه به فاطمه(س) گفت:پیامبر پیغام داده سریع بیایید.
مادر ما زهرا(س) آمد، علی(ع) ،حسن(ع) و حسین(ع) هم اومدند.
اول مادر ما حضرت زهرا (س) رفت جلو فرمودند:ای زن میدانی من فاطمه
حبیبه ی خدا هستم
گفت:آره
فرمود: ای زن به خاطر من فاطمه بیا از سر تقصیر جوانت بگذر.
زن سرشو گرفت بالا صدا زد: خدایا به حق حبیبه ات فاطمه قسم میدهم لحظه
به لحظه عذاب پسرمو زیاد کن و کم نکن.
دوباره آتش از بدن جوان زد بیرون.
این بار امیرالمومنین علی(ع) رفت جلو و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از
سر تقصیر پسرت بگذر.
زن گفت: خدایا به حق علی (ع) قسم میدم لحظه به لحظه عذاب پسرم را زیاد
کن..........
نوبت رسید به اقامون امام حسن(ع).اومد جلو وفرمودند:ای زن بخاطرمن بیا
از سر تقصیر پسرت بگذر.
زن گفت: خدایا به این غریب مظلوم تورو قسم میدم لحظه به لحظه عذاب
پسرمو زیاد کن و کم نکن.
نوبت رسید به آقای ما حسین(ع)
اومد مقابل این زن ایستاد،ایشان خردسال بود چون دامن زن رو گرفته بود و
سرشو گرفته بود بالا و فرمودند:ای زن به خاطر من بیا از سرتقصیرجوانت
بگذر.
زن سرشو گرفت بالا یهو دیدند رنگ از رخسار این زن پرید به دست وپای
حسین(ع) افتاد وعرض کرد: خدایا پسرمو به حسین بخشیده ام.
پیغمبرخدا(ص) فرمودند: که ای زن چی شد؟ من،فاطمه ،علی،حسن خواستیم
قبول نکردی چی شد که حسین؟
عرض کرد: یا رسول الله سرمو گرفتم بالا در حق جوانم نفرین بکنم دیدم
فرشتگان درآسمان میگن ای زن مبادا دل حسین رو بشکنی،،،،،
❉ داستان اصحاب رقيم ❉
درآيه كهف چنين آمده است: اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحابَ الكَهفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِن آياتِنا
عَجَباً؛
آيا گمان كردى داستان اصحاب كهف و رقيم از نشانه هاى بزرگ ما است.
در اين كه اصحاب رقيم كيانند، بين مفسران ومحدثان اختلاف نظراست،بعضى
بعضى گفته اند: رقيم كوهى است كه غاراصحاب كهف درآن جا است، بعضى
گفته اند: رقيم نام قريهاى بوده كه اصحاب كهف ازآن خارج شدند، به عقيده
بعضى رقيم نام لوح سنگى است كه قصه اصحاب كهف درآن نوشته شده است
وسپس آن را درغاراصحاب كهف نصب كرده اند ويا درموزه شاهان نهاده اند،
و به عقيده بعضى رقيم نام كتاب است، وبه عقيده بعضى ديگر، منظورماجراى
سه نفر پناهنده به غاراست كه داستانش چنين می باشد.
دركتاب محاسن برقى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چنين نقل شده:
سه نفرعابد ازخانه خود بيرون آمده وبه سيروسياحت دركوه و دشت پرداختند،
تا به غارى كه در بالاى كوه بود رفته و در آن جا به عبادت مشغول شدند،
ناگاه (بر اثر طوفان يا...) سنگ بسيار بزرگى از بالاى غار، از كوه جدا شد
غلتيد و به درگاه غار افتاد به طورى كه درِ غاررا به طور كامل پوشانيد، آن
سه نفر دردرون غارتاريك ماندند، آن سنگ به قدرى درِ غار را پوشانيد كه
حتى روزنهاى ازغا ربه بيرون به جا نگذاشت، ازاين روآنها براثر تاريكى،
همديگررا نمیديدند.
آنها وقتى كه خود را در چنان بن بست هولناكى ديدند، براى نجات خود به
گفتگو پرداختند، سرانجام يكى از آنها گفت: هيچ راه نجاتى نيست جز اين
كه اگرعمل خالصى داريم آن را در پيشگاه خداوند شفيع قراردهيم،ما براثر
گناه دراينجا محبوس شده ايم، بايد با عمل خالص خود را نجات دهيم.اين
پيشنهاد مورد قبول همه واقع شد.
اولى گفت: خدايا! میدانى كه من روزى فريفته زن زيبايى شدم، او را
دنبال كردم وقتى كه براو مسلط شدم و خواستم با او عمل منافى عفت
انجام دهم به ياد آتش دوزخ افتادم واز مقام تو ترسيدم و ازآن كاردست
برداشتم، خدايا به خاطر اين عمل سنگ را از اين جا بردار. وقتى كه
دعاى او تمام شد ناگاه آن سنگ تكانى خورد، و اندكى عقب رفت به
طورى كه روزنهاى به داخل غار پيدا شد.
دومى گفت: خدايا! تو میدانى كه گروهى كارگررا براى اموركشاورزى
اجيركردم، تا هرروز نيم درهم به هركدام ازآنها بدهم، پس ازپايان كار،
مزد آنها را دادم، يكى از آنها گفت: من به اندازه دو نفر كار كرده ام،
سوگند به خدا كمتر از يك درهم نمیگيرم، نيم درهم را قبول نكرد و
رفت. من با نيم درهم او كشاورزى نمودم، سود فراوانى نصيبم شد، تا
روزى آن كارگرآمد و مطالبه نيم درهم خود را نمود، حساب كردم ديدم
نيم درهم او براى من ده هزار درهم سود داشته، همه را به او دادم،
و او را راضى كردم اين كار را از ترس مقام تو انجام دادم، اگراين
كار را از من میدانى به خاطر آن، اين سنگ را از اين جا بردار. در
اين هنگام ناگاه آن سنگ تكان شديدى خورد به قدرى عقب رفت كه
درون غار روشن شد، به طورى كه آنها همديگر را میديدند، ولى
نمی توانستند از غارخارج شوند.
سومى گفت: خدايا! تو میدانى كه روزى پدر و مادرم در خواب بودند،
ظرفى پر از شيربراى آنها بردم، ترسيدم كه اگر آن ظرف را درآن جا
بگذارم بروم، حشرهاى داخل آن بيفتد، از طرفى دوست نداشتم آنها
را از خواب شيرين بيدار كنم وموجب ناراحتى آنها شوم، ازاين رو
همان جا صبر كردم تا آنها بيدار شدند واز آن شير نوشيدند، خدايا اگر
میدانى كه اين كار من براى جلب خشنودى تو بوده است، اين سنگ را
از اين جا بردار. وقتى كه دعاى او به اين جا رسيد، آن سنگ تكان
شديدى خورد و به قدرى عقب رفت كه آنها به راحتى از ميان غار
بيرون آمدند و نجات يافتند.
سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: مَن صَدَقَ اللهَ نَجَاه؛
كسى كه به راستى و از روى خلوص با خدا رابطه برقرار كند و بر
همين اساس، رفتار نمايد رهايى و نجات می يابد.
