❉ داستان اصحاب رقيم‏ ❉

درآيه كهف چنين آمده است: اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحابَ الكَهفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِن آياتِنا

عَجَباً؛

آيا گمان كردى داستان اصحاب كهف و رقيم از نشانه‏ هاى بزرگ ما است.

در اين كه اصحاب رقيم  كيانند، بين مفسران ومحدثان اختلاف نظراست،بعضى

بعضى گفته ‏اند: رقيم كوهى است  كه غاراصحاب كهف درآن جا است، بعضى

گفته‏ اند: رقيم  نام  قريه‏اى بوده  كه اصحاب كهف ازآن خارج  شدند، به عقيده 

بعضى رقيم  نام لوح سنگى است كه قصه اصحاب كهف درآن نوشته شده است

وسپس آن را درغاراصحاب كهف نصب كرده‏ اند ويا درموزه شاهان نهاده‏ اند،

و به عقيده بعضى رقيم نام كتاب است، وبه عقيده بعضى ديگر، منظورماجراى

سه نفر پناهنده به غاراست‏ كه داستانش چنين می باشد.

دركتاب محاسن برقى از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم  چنين نقل شده:

سه نفرعابد ازخانه خود بيرون آمده وبه سيروسياحت دركوه و دشت پرداختند،

تا  به غارى كه در بالاى كوه  بود رفته  و در آن جا به عبادت  مشغول شدند،

ناگاه (بر اثر طوفان يا...) سنگ  بسيار بزرگى از بالاى غار، از كوه جدا شد

غلتيد و به درگاه غار افتاد به طورى كه درِ غاررا به طور كامل  پوشانيد، آن

سه نفر دردرون غارتاريك  ماندند، آن سنگ  به قدرى درِ غار را پوشانيد كه

حتى  روزنه‏اى ازغا ربه  بيرون به جا نگذاشت، ازاين روآن‏ها براثر تاريكى،

همديگررا نمی‏ديدند.

آن‏ها  وقتى  كه خود  را در چنان بن بست هولناكى ديدند، براى نجات خود به

گفتگو پرداختند، سرانجام  يكى  از آن‏ها  گفت: هيچ راه نجاتى نيست جز اين

كه اگرعمل خالصى داريم  آن را در پيشگاه  خداوند شفيع قراردهيم،ما براثر

گناه  دراين‏جا  محبوس شده‏ ايم، بايد  با عمل خالص خود  را نجات دهيم.اين

پيشنهاد مورد قبول همه واقع شد.

اولى گفت: خدايا!  می‏دانى  كه  من  روزى  فريفته  زن  زيبايى شدم، او را

دنبال  كردم  وقتى كه  براو مسلط  شدم  و خواستم  با او عمل  منافى عفت

انجام دهم  به ياد  آتش دوزخ  افتادم واز مقام  تو ترسيدم  و ازآن كاردست

برداشتم، خدايا  به  خاطر اين عمل  سنگ  را  از اين جا  بردار. وقتى كه

دعاى او تمام  شد  ناگاه  آن  سنگ  تكانى  خورد، و اندكى عقب  رفت به

طورى كه روزنه‏اى به داخل غار پيدا شد.

دومى گفت: خدايا! تو می‏دانى  كه  گروهى كارگررا براى اموركشاورزى

اجيركردم، تا هرروز نيم درهم  به هركدام  ازآن‏ها بدهم، پس ازپايان كار،

مزد  آن‏ها را دادم،  يكى از آن‏ها  گفت: من  به اندازه دو نفر كار كرده‏ ام،

سوگند  به  خدا  كمتر از يك  درهم  نمی‏گيرم، نيم  درهم  را قبول نكرد و

رفت. من با نيم  درهم  او كشاورزى  نمودم، سود فراوانى نصيبم شد، تا

روزى آن كارگرآمد و مطالبه  نيم درهم خود را نمود، حساب كردم ديدم

نيم  درهم  او براى  من ده هزار درهم  سود  داشته، همه را به او دادم،

و او را راضى  كردم  اين  كار را از ترس مقام  تو انجام  دادم، اگراين

كار را از من می‏دانى  به  خاطر آن، اين  سنگ را  از اين جا بردار. در

اين هنگام  ناگاه  آن  سنگ  تكان شديدى خورد به  قدرى عقب رفت كه

درون غار روشن  شد،  به  طورى  كه  آن‏ها  همديگر را  می‏ديدند، ولى 

نمی ‏توانستند از غارخارج شوند.

سومى گفت: خدايا! تو میدانى  كه روزى پدر و مادرم در خواب بودند،

ظرفى پر از شيربراى آن‏ها بردم، ترسيدم كه اگر آن ظرف را درآن جا

بگذارم  بروم، حشره‏اى  داخل  آن بيفتد، از طرفى  دوست نداشتم آن‏ها

را از خواب شيرين  بيدار كنم  وموجب  ناراحتى آن‏ها  شوم، ازاين رو

همان جا صبر كردم تا آن‏ها  بيدار شدند واز آن شير نوشيدند، خدايا اگر

می‏دانى كه اين كار من براى جلب خشنودى تو بوده است، اين سنگ را

از اين جا  بردار. وقتى  كه  دعاى او به  اين جا رسيد، آن سنگ تكان

شديدى  خورد و به  قدرى عقب رفت  كه  آن‏ها  به راحتى از ميان غار

بيرون آمدند و نجات يافتند.

سپس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: مَن صَدَقَ اللهَ نَجَاه؛

كسى  كه  به راستى  و از روى خلوص با خدا رابطه برقرار كند و بر

همين اساس، رفتار نمايد رهايى و نجات می ‏يابد.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ توسط شهر باران