خدای من!

کوله بارم اگرچه از توشه راه، تهی است، انباشته از توکل که هست!

اگرچه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است.

اگرچه دستم از آنچه کرده است می لرزد واگرچه موریانه های بیم ،استواری

پاهایم را سست کرده است، دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو

اگرچه خزه گناهانم مرداب  دلم را هرلحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند،

آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد. 

اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده است،

نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است.

اگر دانه وجودم در زیر خاکهای غفلت و نسیان ، دراشتیاق دیدارخورشید تو،

شکفتن را از یاد برده است.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۵ توسط شهر باران